مرگ احساس

عاشقت خواهم ماند..............بي آنكه بداني.

دوستت خواهم داشت ................بي آنكه بگويم .

 درد دل خواهم گفت............بي هيچ كلامي .

 گوش خواهم داد ....................بي هيچ سخني .

 در آغوشت خواهم گريست.......بي آنكه حس كني .

 در تو ذوب خواهم شد ...........بي هيچ حرارتي .

 اين گونه شايد احساسم نميرد

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ دی ،۱۳۸٦


مداد سفيد

همه ي مداد رنگي ها مشغول بودند...

به جز مداد سفيد...

هيچ كسي به او كار نمي داد...

همه مي گفتند:تو به هيچ دردي نمي خوري...

يك شب كه مداد رنگي ها...

توي سياهي كاغذ گم شده بودند...

مداد سفيد تا صبح كار كرد...

ماه كشيد...

مهتاب كشيد...

و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...

صبح توي جعبه ي مداد رنگي...

جاي خالي او...

با هيچ رنگي پر نشد...

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آذر ،۱۳۸٦


نمیدانم چرا اسمم را ستاره گذاشته اند

بازبرای تو مینویسم

در این شب سرد و بی ستاره

در این شب وهم انگیز

برای تو مینویسم

شاید بدانی

برای بهانه ای که این دل ماتم زده ام میگیرد

برای اشکهایی که بی محابا بر پهنای صورت میریزند

برای تویی که هیچوقت کنارم نیستی

برای تویی که نبودنت غمگینم میکند

گریه هایم بی بهانه نیست

دلم بهانه تو را میگیرد

وقتی نامه ام را میخوانی غمگین میشوی

اشک میریزی

برای ستاره بی فروغ خودت

برای تنهاییش

برای ناکامی اش

برای دلواپسی هایش

نمیدانم چرا اسمم را ستاره گذاشته اند

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦


ستاره باش

من یک ستاره ام و تو نیز

اما اینها شهاب سنگی زود گذر

با عشقی به شدت یک کور سو

من ستاره را می گزینم و کهکشان را خواهم دید

راه من راهی بس دور و دراز بوده

چون کهکشان

برای همین ستاره ای بی نشانم

 

آنها نمی دانند که من و تو و ما ستاره ایم همگی ستاره ایم

آها برای ستاره بودن دست به ستاره کشی می زنند و ما غافلیم

ستاره باش ستاره گزین

 

از شهاب سنگ بدور آنکه ستاره می خواهد

شهاب سنگها از راه می رسند و ما در پی خرافاتمان آروز ها را مرور میکنیم تا

دستمان پیش رویشان باز باشد ، رو باشد

مواظب ستاره ها باش

 

دلت را به ستاره بسپار

دلت را به یأس هدیه نکن

ستاره باش

ستاره

 

برگرفته از :کانوشت

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٦


نیاز

نیاز به دوست داشتن

 نیاز به دوست داشته شدن

نیاز به پس زدن پرده های تاریکخانه دل

نیاز به تنها گذاشتن تنهایی ها

و نیاز و نیاز و نیاز

چیزی در درونش خالی شده بود

و چیزی جایگزین تمام نداشته هایش

لاقی یک نگاه و تلاقی تمام احساسات خفته درونی

تمام تفسیرهای عارفانه اش از زندگی

و عشق در تلاقی آن نگاه شکل دیگری به خود گرفته بود

می ترسید ...

می ترسید از اینکه او صدای تپیدن های قلب فشرده اش را بشنود

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٦


من گم شده ام

باران سخت می بارد در یک شب سرد پاییزی.

این آغازی دیگر است

و این منم،

گمشده در مه،

ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها، 

فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک.

من گم شده ام،

من در دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها را دارد و باد زیر آوار غروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام.

آری من گم شده ام...

برگرفته از:احسان

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦


دورترین راه رسیدن به تو

هو

دوران سفرم طولانی است و راهم پایان نیافتنی.

 با گردونه نخستین روشنایی خورشید بدین جا پای نهادم و به صحراهای جهان هستی ره سپردم و همه جا در میان اختران و کوکبان جای پایم پدیدار ماند.

این دورترین راهی است که می توان به تو رسید، و این تمرین برای به نا درآوردن آهنگی بس ساده پیچیده ترین آنست.

در این شامگاه طوفانی ای دوست من آیا در راه عشق پای بیرون نهاده ای ؟

آیا نمی نگری که آسمان همچون انسانی ماتم زده مویه و زاری به راه انداخته است؟

امشب خواب بر چشمم راه نیافته است . بارها و بارها ، دوست من ، در را گشودم و بدرون ظلمت نظر انداختم.

برگرفته از دانیال

 

 

 

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ امرداد ،۱۳۸٦


افسون

 

در بیکرانه های زندگی دو چیز افسونم می کند

آبی آسمان را که می بینم و می دانم که نیست

و خدایی را که نمی بینم و می دانم که هست

چقدر افسوس خوردن بر زمانهايي كه هرگز بر نخواهند گشت، ويرانم مي كند

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٦


مگر تو

هزار راه نرفته

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و

هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

هزار باد و مباد

هزار کار نکرده

هزار کاش و اگر

هزار بار نبرده

هزار بوک و مگر

هزار بار همیشه

هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز

مگر تو ای همه هیچ

مگر تو نقطه پایان بر این هزار خط ناتمام بگذاری

مگر تو ای دم آخر در این میانه تو سنگ تمام بگذری

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ تیر ،۱۳۸٦


آبي ترين لحظه ها

مهربانيت را ديده ام نه در خواب ...

که در آبي ترين لحظه هاي آبي بودنت ...

و آمده ام که بمانم اگر ماندنم را بخواهي ...

  
نویسنده : ستاره ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦